تبليغاتX
...
سپیده مرادی
+ نوشته شده در  5 Oct 2009ساعت 11 PM  توسط سپیده مرادی  | 

+ نوشته شده در  2 Oct 2009ساعت 4 PM  توسط سپیده مرادی  | 

+ نوشته شده در  2 Oct 2009ساعت 4 PM  توسط سپیده مرادی  | 

+ نوشته شده در  30 Sep 2009ساعت 1 AM  توسط سپیده مرادی  | 

+ نوشته شده در  30 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط سپیده مرادی  | 


+ نوشته شده در  30 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط سپیده مرادی  | 

از پس يك وهم بلند
تا خود شب
من تو را جدي پنداشتم.

+ نوشته شده در  25 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط سپیده مرادی  | 

كبوتر كوچــــــــــــــــك صدايت
زير پل قديمي آب تني مي‌كند.

+ نوشته شده در  25 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط سپیده مرادی  | 

هيچ حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرفي بين‌شان ردو بدل نشد؛
او جارو مي‌كرد و مادرش ظــــــرف‌هاي مانده از شب قبل
را غسل مي‌داد، و تنها صدايي كه به گوش مي‌رسيـد...
صداي جـــــــــــــــــــــــارو هنگام نوازش زميـــــــــــــن بود.

 

+ نوشته شده در  25 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط سپیده مرادی  | 

سايه‌ پرده توري
روي سنگفرش خيابان هم مي‌رقصد...

+ نوشته شده در  25 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط سپیده مرادی  |